
مدتی است هر بار بحث هوش مصنوعی و آیندهی کار مطرح میشود، معمولاً مکالمه خیلی سریع به یکی از دو سمت میرود.
یک گروه میگوید: «چند سال دیگر تقریباً همه بیکار میشویم.»
گروه دیگر میگوید: «نگران نباشید؛ قبلاً هم ماشین، کامپیوتر و اینترنت آمدند و دنیا ادامه پیدا کرد.»
به نظرم هر دو جواب بیش از حد سادهاند.
چیزی که برای من جالبتر است، سناریویی است که خیلی کمتر دربارهاش حرف میزنیم: شاید هوش مصنوعی اصلاً شغل ما را به شکل ناگهانی «حذف» نکند؛ شاید فقط باعث شود بازار به تعداد کمتری از آدمهایی مثل ما نیاز داشته باشد.
و این تفاوت کوچکی نیست.
احتمالاً هیچ صبح تاریخیای در کار نیست
تصویر ذهنی ما از «گرفتن شغل توسط ماشین» معمولاً شبیه فیلمهاست.
یک روز صبح از خواب بیدار میشویم، شرکتها خالیاند، رباتها پشت میزها نشستهاند و همهچیز تمام شده است.
اما واقعیت احتمالاً خیلی آرامتر و در نتیجه خطرناکتر است.
یک نفر بازنشسته میشود و دیگر کسی را جای او استخدام نمیکنند.
یک نفر از تیم خارج میشود و مدیر میگوید فعلاً با همان چهار نفر باقیمانده و ابزارهای هوش مصنوعی ادامه میدهیم.
یک تیم هشتنفره به پنج نفر میرسد، بدون اینکه لزوماً سه نفر بهخاطر «هوش مصنوعی» اخراج شده باشند.
یک نیروی تازهکار که قبلاً قرار بود استخدام شود، اصلاً وارد شرکت نمیشود.
و یک فریلنسر متوجه میشود کاری که دو سال پیش برایش ۱۰۰ دلار میگرفت، حالا مشتری حاضر است برایش ۵۰ دلار بدهد.
مهارت هنوز وجود دارد.
شغل هنوز اسم خودش را دارد.
اما ارزش اقتصادی آن تغییر کرده است.
شاید هوش مصنوعی شغل ما را حذف نکند؛ شاید فقط بازاری را که دیروز برای ۱۰۰ نفر جا داشت، به بازاری برای ۵۰ نفر تبدیل کند.
این سناریو به نظرم از «بیکاری ناگهانی همه» واقعیتر است، چون برای رخ دادن آن نیازی نیست هوش مصنوعی به یک کارمند کامل تبدیل شود.
فقط کافی است هر نفر با کمک آن خروجی بیشتری تولید کند.
وقتی یک نفر به اندازهی یک تیم خروجی میدهد
بخش دیگر ماجرا کاملاً برعکس است.
همان فناوریای که میتواند نیاز یک شرکت به نیروی بیشتر را کاهش دهد، میتواند به یک فرد قدرتی بدهد که قبلاً فقط در اختیار یک تیم بود.
یک کسبوکار کوچک که توان استخدام ده نفر نداشت، کمکم میتواند به قابلیتهایی دسترسی پیدا کند که قبلاً مخصوص شرکتهای بزرگ بود.
یک دانشمند میتواند سریعتر ایدهها و فرضیههایش را بررسی کند.
یک توسعهدهنده میتواند بخشهایی از تحقیق، مستندسازی، تست، تولید کد و تحلیل مسئله را با سرعت بیشتری جلو ببرد.
و یک خالق محتوا ممکن است بدون یک تیم بزرگ تولید، به خروجیای نزدیک شود که قبلاً به چند نفر نیاز داشت.
این بخش برای من مهم است، چون نشان میدهد هوش مصنوعی لزوماً فقط «رقیب» ما نیست.
ممکن است همزمان رقیب و اهرم ما باشد.
بخشی از کاری که امروز بابتش پول میگیریم را ارزان میکند و در همان لحظه توانایی ما برای ساختن چیزهای بزرگتر را چند برابر میکند.
سؤال اصلی این است که در کدام سمت این معادله قرار میگیریم.
«هوش مصنوعی خوب است یا بد؟» احتمالاً سؤال اشتباهی است
هرچه بیشتر به این موضوع فکر میکنم، کمتر برایم معنی دارد که بپرسیم:
«هوش مصنوعی خوب است یا بد؟»
این تقریباً شبیه این است که بپرسیم برق خوب است یا بد، یا چاقو خوب است یا بد.
فناوریای که قدرت ایجاد میکند، بهتنهایی یک پاسخ اخلاقی مشخص ندارد.
سؤال دقیقتر این است:
این قدرت در اختیار چه کسی قرار میگیرد و او با آن چه میکند؟
کسی ممکن است با هوش مصنوعی تیمی کوچکتر بسازد و هزینهها را پایین بیاورد.
کسی دیگر ممکن است با همان ابزار شرکتی را راه بیندازد که بدون هوش مصنوعی هیچوقت امکان ساختنش را نداشت.
برای یک نفر کاهش فرصت است و برای دیگری خلق فرصت.
و برای خیلی از ما احتمالاً هر دو اتفاق همزمان رخ میدهد.
ما همیشه مرز ارزش انسان را عقب بردهایم
برای هزاران سال، بخش بزرگی از ارزش انسان با تواناییهایش تعریف شده است.
قویتر بودن، سریعتر بودن، بهتر حساب کردن، بیشتر دانستن، بهتر نوشتن، تخصص بیشتر داشتن.
هر بار که ماشین وارد یکی از این قلمروها شد، ما کمی عقب رفتیم و یک خط جدید کشیدیم.
ماشین از ما قویتر شد؛ گفتیم قدرت بدنی مهم نیست، مغز مهم است.
کامپیوتر سریعتر حساب کرد؛ گفتیم خلاقیت مهم است.
ماشین شطرنج را بهتر بازی کرد؛ گفتیم هنر و تخیل هنوز انسانی است.
اما حالا با چیزی طرفیم که تصویر تولید میکند، موسیقی میسازد، داستان مینویسد، کد میزند و حتی دربارهی مسئله استدلال میکند.
این بار انگار مساحت بیشتری از آن زمینی که قبلاً «کاملاً انسانی» تصور میکردیم وارد دسترس ماشین شده است.
و همین موضوع یک سؤال ناراحتکننده ایجاد میکند.
اگر بخش بزرگی از تواناییهای شناختی ما روزی با هزینهای بسیار پایین در دسترس همه باشد، ارزش اقتصادی انسان را باید کجا جستوجو کنیم؟
شاید جواب فقط در «باهوشتر بودن» نباشد
مدتها این فرض را داشتیم که هرچه بیشتر بدانیم و توانمندتر باشیم، ارزش بیشتری در بازار خواهیم داشت.
اما اگر دانش، تولید متن، تحلیل اولیه، طراحی، کدنویسی و دهها توانایی دیگر روزبهروز ارزانتر شوند، کمیابی از جای دیگری خواهد آمد.
شاید ارزش بیشتر به سمت چیزهایی حرکت کند که صرفاً با تولید خروجی برابر نیستند:
- قضاوت
- مسئولیت
- اعتماد
- تجربه
- رابطه
- شخصیت
- درک موقعیت
اینها چیزهایی هستند که من در محیط کار هم بارها اهمیتشان را دیدهام.
ممکن است دو نفر از نظر فنی توانایی نزدیکی داشته باشند، اما فقط یکی از آنها کسی باشد که حاضر باشی یک تصمیم حساس را به او بسپاری.
کسی که مسئله را فقط «حل» نمیکند؛ میفهمد چرا باید حل شود، چه ریسکی دارد و مسئولیت نتیجهاش را هم قبول میکند.
هرچه تولید پاسخ، متن، کد، تصویر و تحلیل ارزانتر شود، توانایی قضاوت دربارهی آن خروجی و قبول مسئولیت تصمیم میتواند باارزشتر شود.
این یعنی رقابت آینده الزاماً فقط روی «چه کسی سریعتر تولید میکند» نیست.
اتفاقاً شاید تولید کردن ارزانترین بخش ماجرا شود.
آیا انسان بودن خودش به یک مزیت ویژه تبدیل میشود؟
یک ایدهی دیگر برایم حتی جالبتر است.
اگر اینترنت پر از محتوای مصنوعی شود، اگر تصاویر، ویدئوها، موسیقیها و متنها را بتوان تقریباً بینهایت تولید کرد، ممکن است خود «انسان بودن» تبدیل به یک ویژگی باارزش شود.
همین حالا هم برای یک محصول دستساز حاضر میشویم بیشتر از نسخهی صنعتی آن پول بدهیم.
نه لزوماً چون از نظر فنی بهتر است.
چون میدانیم انسانی پشت آن بوده است.
ممکن است روزی همین اتفاق برای محتوا، هنر، آموزش و حتی بعضی خدمات بیفتد.
نه به این معنی که مردم هوش مصنوعی را کنار میگذارند.
بلکه به این معنی که در دنیایی پر از چیزهای مصنوعی، ارتباط واقعی با یک انسان کمیابتر و در نتیجه باارزشتر میشود.
اما مسئله از بازار کار بزرگتر است
تا اینجا هنوز میشود همهچیز را از زاویهی اقتصاد نگاه کرد:
- چه کسی شغلش را حفظ میکند؟
- حقوقها چه میشوند؟
- تیمها کوچکتر میشوند یا نه؟
- چه مهارتی هنوز ارزش دارد؟
اما اگر سناریوی خیلی خوشبینانهتری را تصور کنیم، بحث عجیبتر میشود.
فرض کنیم رباتها و هوش مصنوعی بخش زیادی از کارهای ضروری را انجام دهند.
فرض کنیم بهرهوری آنقدر بالا برود که هزینهی بسیاری از کالاها و خدمات بهشدت کاهش پیدا کند.
حتی فرض کنیم جامعه بتواند راهی نسبتاً عادلانه برای توزیع این ثروت پیدا کند.
یعنی برای لحظهای سختترین بخش داستان را هم حلشده فرض کنیم: پول.
آنوقت یک مشکل قدیمیتر باقی میماند.
صبح برای چه چیزی از تخت بیرون میآییم؟
کار فقط راه پول درآوردن نیست
من خودم آدم رقابتجویی هستم.
بخش قابلتوجهی از انرژی من از کار کردن، ساختن، جلو رفتن و بهتر شدن میآید.
برای خیلیهای دیگر هم کار فقط حقوق آخر ماه نیست.
کار به روز ما ساختار میدهد.
حس پیشرفت ایجاد میکند.
باعث میشود احساس کنیم مفیدیم.
برایمان موقعیت اجتماعی میسازد.
به بخشی از هویت ما تبدیل میشود.
حتی وقتی برای اولین بار با کسی آشنا میشویم، یکی از اولین سؤالها این است:
«چه کار میکنی؟»
کمتر میپرسیم:
«چه چیزی برایت مهم است؟»
«چه جور انسانی هستی؟»
«از چه چیزی معنا میگیری؟»
جامعهی مدرن بخش بزرگی از تعریف انسان را به شغلش گره زده است.
درس بخوان، مهارت یاد بگیر، شغل پیدا کن، درآمد داشته باش، پیشرفت کن و در نهایت بازنشسته شو.
ما تقریباً تمام زندگی را حول این مسیر ساختهایم.
اگر این مسیر دیگر قطعی نباشد چه؟
فرض کنیم روزی ماشین سریعتر از ما یاد بگیرد.
ارزانتر کار کند.
خسته نشود.
در بعضی حوزهها حتی خلاقتر از ما خروجی بدهد.
آن موقع شاید تلاش برای پیدا کردن «شغلی که ماشین هیچوقت نتواند انجام دهد» استراتژی چندان خوبی نباشد.
چون این مرز دائماً در حال جابهجا شدن است.
امروز یک مهارت امن است و فردا ممکن است نباشد.
به نظرم سؤال بهتر این نیست که:
کجا پنهان شوم که هوش مصنوعی به من نرسد؟
بلکه:
چطور انسانی باشم که وقتی مرز فناوری حرکت میکند، بتوانم همراه آن حرکت کنم؟
برای من این تفاوت بزرگی است.
اولی تلاش برای پیدا کردن یک قلعهی دائمی است.
دومی ساختن توانایی تغییر کردن است.
چیزی که این بحث برای خودم تغییر داد
من توسعهدهندهام و طبیعتاً بخش زیادی از کارم کاملاً دیجیتال است.
کد، مستندات، تحقیق، تحلیل، طراحی سیستم، ارتباطات، گزارش و حتی بخشهایی از تصمیمگیری روزانه، همه جایی هستند که هوش مصنوعی همین حالا واردشان شده است.
بنابراین برای من منطقی نیست که وانمود کنم این تغییر به شغل من ارتباطی ندارد.
در عین حال، فکر نمیکنم راهحل این باشد که تمام هویت حرفهایام را به «کار با ابزارهای هوش مصنوعی» گره بزنم.
ابزارها تغییر میکنند.
امروز ChatGPT است، فردا Claude و چند سال دیگر شاید اسم دیگری باشد.
چیزی که باید باقی بماند توانایی فهم مسئله، یادگیری، قضاوت، ساختن، ارتباط برقرار کردن و قبول مسئولیت است.
هوش مصنوعی برای من باید اهرم این تواناییها باشد، نه جایگزین آنها.
و شاید مهمتر از همه، شغل فعلیام نباید تمام تعریف من از خودم باشد.
من امروز توسعهدهندهی فرانتاند هستم.
این کاری است که الان انجام میدهم.
اما ترجیح میدهم این جمله را با «من چه کسی هستم» اشتباه نگیرم.
سؤال سختتری که باقی میماند
ممکن است سالها طول بکشد تا بفهمیم هوش مصنوعی دقیقاً چه اثری روی بازار کار میگذارد.
ممکن است بعضی پیشبینیهای امروز کاملاً اشتباه از آب دربیایند.
ممکن است مشاغلی ایجاد شوند که هنوز حتی اسمشان را نمیدانیم.
من قصد ندارم آینده را پیشبینی کنم.
اما یک چیز برایم روشنتر شده است:
شاید مهمترین سؤال عصر هوش مصنوعی این نباشد که چطور کاری پیدا کنیم که ماشین نتواند انجامش دهد.
اگر برای زنده ماندن لازم نباشد از یک ماشین مفیدتر باشم، ارزش زندگی من از کجا میآید؟
جواب این سؤال را ندارم.
ولی فکر میکنم ارزش فکر کردن دارد؛ چون هرچه هوش مصنوعی بیشتر وارد کار و زندگی ما شود، این سؤال کمتر فلسفی و بیشتر شخصی خواهد شد.
منبع الهام: ویدئوی «هوش مصنوعی | تا ۵ سال دیگه هنوز به تو نیاز هست؟» از Fuse Podcast with Arash Nalchegar در یوتیوب، از زمان ۴۴:۱۸.